Skip to main content

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
میگذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می فهمی.
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت ، می دانم. (شل سیلور استاین)

dad his daughters field sunset 169016 1759

رامونا داستان واقعی به واقعیت پیوستن آرزوی مردی است که دلش می‌خواست همه فرزندان ایران در آغوش امن پدر و مادری رشد کنند که نور درونی آنها را دیده‌اند و به طلوع خورشید کوچکی که در قلب همه کودکان هست، باور دارند.

مردی که یک روز، دانست، می تواند آدمها را گرد هم بیاورد؛

کسانی که می‌دانند همه کودکان، فرزندان آفتاب و آسمانند

و می‌خواهند یاور کسانی باشند که ایمان دارند،

پدر و مادر بودن به زایش نیست

و عشق مفهومی است بزرگتر از هر پیوند خونی.

 

اما هر میزان عشق، بدون دانش و حمایت کافی نیست؛

و

هر میزان دانش و حمایت، بدون عشق کافی نیست.

به همین خاطر، رامونا برای به هم آمیختن عشق و دانایی پا گرفت،

تا عشق و دانش و مراقبت از خود و یکدیگر را به هم بیامیزد و فرزندپروری را تبدیل به اکسیر شفابخش کودکانی کند که تازه به خانه رسیده‌اند،

تا از سایه‌های گذشته رها شوند و آسوده، دل به مهر والدینی بسپارند که پای عشق به فرزندان‌شان ایستاده‌اند.

نظرتان را بیان کنید